King David

According to the Bible, when David was just a young shepherd he was called to play music for King Saul in order to cure his melancholy. David later gained fame as a youth after he killed the giant Philistine Goliath with his slingshot. Saul made David his armor-bearer and son-in-law, and Saul's son Jonathan became David's loyal friend. Saul then appointed David the head of his army, a move that made David one of the most beloved leaders in the land. David's growing popularity eventually became a cause of concern for Saul, who feared that David would crave more power and desire to depose him. Saul made plans to have David killed; however, his son Jonathan warned David of his father's plans and David was able to escape to safety, hiding out for some time in the wilderness. Later, David and Saul made peace with each other.








ماشیح

یهودیان بر خلاف دیگر اقوام که دوران طلایی تاریخ خود را در گذشته‌های تاریک و بسیار دور می‌بینند، به آینده چشم دوخته‌اند و انبیای بنی‌اسرائیل بارها به «روزهای آخر» که هنوز فرا نرسیده است به عنوان دوران اعتلای نهایی و عظمت ملی یهود، اشاره کرده‌اند. امید به آیندة نورانی و مشحون از سعادت در دل عامه مردم، روز به روز نه تنها شدت یافت بلکه به رؤیاهای شگفت انگیزی هم دامن زد. ماشیح (MASHIAH)یا «تدهین شده با روغن مقدس» که از جانب خدا مأمور آغاز این دوران تازه و پر از شگفتی است، محور این آینده است. تلمود، منبع سنت شفاهی یهود، صدها بار به ماشیح و مأموریت او اشاره کرده است.


اعتقاد به ظهور ماشیح، بالطبع هنگام بدبختی‌های ملی قوم یهود شدت می‌یافته است. وقتی که ظلم و تعدی یک دولت فاتح که ملت اسرائیل را به زیر سلطۀ خود داشت، غیر قابل تحمل می‌شد، یهودیان از روی غریزه به پیش گویی‌هایی که در کتاب مقدس دربارۀ ظهور ماشیح شده است، توجه می‌کردند تا در روزهای پر از رنج در برابر شدیدترین سختی‌ها تاب بیاورند و نگذارند یأس و حرمان بر آنها چیره شود.


در اینکه ماشیح داود است یا از نسل او اختلاف است: برخی او را با داود پادشاه یکی می‌دانند و با استناد به آیه «بعد از آن بنی‌اسرائیل برگشته و خداوند خدای خود و داود پادشاه خویش را خواهند طلبید»، می‌گویند: این پادشاه، ماشیح است. اگر او جزو زندگان است اسمش داود است و اگر جزو مردگان است (که بعدا زنده خواهد شد)، نامش داود است.


نشانه‌های پیش از ظهور ماشیح
دردهای زایمان دورۀ ماشیح سخت و شدید خواهد بود.
تاریکی و سیاهی شب، قبل از دمیدن سپیده فزونی می‌یابد.
آشفتگی و فساد در جهان به حد اعلی خواهد رسید و سختی‌های زندگی، غیر قابل تحمل خواهند شد.
جوانان به پیران بی‌احترامی کرده و آنها را خجالت خواهند داد و پیران در جلوی جوانان به پا خواهند ایستاد.

کوشش برای محاسبه و یافتن تاریخ پایان ذلت قوم اسرائیل و ظهور ماشیح، از طرف اکثریت دانشمندان یهود، به شدت تقبیح شده است، چرا که در صورت عدم تحقق، یأس و حرمان را به دنبال خواهد داشت.

آنها (رحمت‌های الاهی) هر بامداد تازه می‌شوند و امامت تو بسیار است (مراثی ارمیا، 23:3) یعنی امانت تو بسیار است برای زنده کردن مردگان 

یهودیانی که لیاقت و امتیازات لازم را کسب نکرده باشند، از پاداش زندگی بعد از مرگ محروم خواهند ماند؛ وفات یافتگان (رفائیم یا کسانی که در آموختن مطالب تورات سستی و کاهلی کنند)، برنخواهند خواست.

خداوند قدرت از بین بردن نقائص را به دلیل آیة: من مجروح کردم و خودم شفا دادم (تثنیه، 39:32) داراست ولی برای آن‌که معاندان نگویند که خداوند در عوض و به جای افرادی که مرده‌اند، افراد دیگری را زنده کرده است، آنها را با نقائص بدنیشان دوباره زنده می‌کند.

موعود مورد انتظار یهودیان "ماشیَح" (مسیح، مسح شده) خوانده می شود، ماشیح لقب پادشاهان قدیم بنی اسرائیل بود، ولی چون لفظ مسیح به  عیسی اطلاق می شود، دانشمندان برای اشاره به مو عود یهود، از واژه "مسیحا" که با توجه به تلفظ لاتینی از روی واژه عبری "ماشیَح"، ساخته شده است، استفاده می کنند

 مسیحیان قائل اند که منجی آنها  "مسیح بن مریم"عیسی مسیح است  خدای متعال او را زنده کرد و به آسمان برد و در آخر دنیا وی را می فرستد تا توسط وی وعده اش را تحقق بخشد.و عیسی مسیح را از نسل داوود طبق کتاب انجیل به عنوان منجی خود میدانند


 و یهودیان هم ماشیح را منجی خود میدانند.




King David

Without his former "golden card" of righteousness, the House of David experiences bad tidings beginning with the rape of David's daughter, Tamar, by her half-brother, Amnon. Tamar comes over to help her brother (Amnon) who pretends to be sick, and when she gets close, he grabs her and molests her. Unlike Shechem, the villain in the book of Genesis (chapter 33:19; 34) who felt a moral obligation to marry Jacob's daughter Diana after he raped her, Amnon despises Tamar even more, which crushes and humiliates her.

Strangely, Tamar's older brother Absalom comforts her and says, “Be quiet now, my sister ... Do not take this thing to heart” (2 Samuel 13:20), but he never speaks to Amnon about the event. Amnon probably believed he had gotten away with the rape of his half-sister because his father David was mad but did nothing about the crime.

Two years later, though, Prince Absalom enacts his vengeance. Convincing Amnon to travel with him, he gets his half-brother drunk and then has his men murder Amnon, a prince, in revenge for raping his sister. He flees to Gershur and stays with his mother, Michal's family there, and returns three years later with another plan to steal David's throne. He even manages to enlist the king's counselor, Ahithophel (the grandfather of Bathsheba), and works the Israelite crowd.

As Absalom's conspiracy and its support grows, David flees from the forces of Absalom, not wanting to kill his son. Eventually, though, David's forces clash with Absalom's forces, and as he flees, “Absalom's hair got caught in the tree” (v. 18:9). Left dangling, Joab slays Absalom and buries his body in a deep pit in the wilderness.

As with the death of King Saul, David is devastated by the news, but somewhat confused as to why Absalom was so treacherous and murderous toward David and his men. Hearing that David is mournful beyond consolation, Joab marches into David's house and shames him for humiliating and alienating his men by his great lament for a wicked son. The book concludes with more descriptions of the incessant warfare David was promised by the Prophet Nathan. However, the final two chapters offer a poetical homage to God and to his men.

The Final Years

David's initial zeal for God and for ethical integrity paved the way for his early fame and fortune, although being a man of warfare and blood (according to the scriptures), God decided that David was not suitable to be the one to build God's temple (that would be placed in the hands of his son, Solomon). Moreover, David's illicit affair and subsequent devious actions (leading to the assassination of Uriah the Hittite and its cover up) complicated the rest of his reign - along with the rape of Tamar, the murder of Amnon, and the attempted coup of Absalom, among other controversies


By the end of David's life, he had lost touch with Israelite society and eventually lost political control of it, as well. This led to an attempted coup by his son, Adonijah (whose mother was Haggith, David's fifth wife), who proclaimed himself to be king with the assistance of General Joab and Abiathar the Priest; however, the majority of Israel's institutional agents did not support Adonijah's claim. The Hebrew scriptures state that the Prophet Nathan went first to Bathsheba to alert her to Adonijah's usurpation of the throne, who then went to her husband, King David, to break the troubling news to him. Eventually, the Prophet Nathan joined the two, and King David officially made Solomon his heir apparent. David said, “Assuredly Solomon your son shall be king after me, and he shall sit on my throne in my place” (1 Kings 1).

King David died from natural causes around 970 BCE, was buried in Jerusalem, and, as suggested in the Hebrew and Greek scriptures, facilitated the establishment of the kingdom of Israel through his piety and lineage. Before his death, David gave his final admonition to his son, Solomon, saying,

Islamic narrations about the story in the Bible are different, but in none of them is there any fornication committed by David (pbuh) and rebuked by God for committing this great sin.

Imam Sadegh (AS) said: "The satisfaction of all people can not be achieved, and their tongues can not be silenced, did not they give this [extremely ugly] ratio to David (AS) that he went after the birds on the roof of his palace , And his eyes fell on Uriah's wife, and his love took hold of her, then he sent her to the battlefield in front of the Ark of the Covenant until he was killed, then he married his wife


This practice continues in Jewish philosophy and mysticism. Suffering, corruption and hardship exist before the Messiah, and he will bring the Jews back to Jerusalem after his appearance, and then establish the rule of Christian justice and mercy, and all nations will be subject to him.

King David

یازدهم و دوازدهم، از سموئیل دوم آمده: شبانگاه بود که داوود از تخت خود برخاست و بر بالاى بام کاخ به قدم زدن پرداخت، از آنجا نگاهش به زنى افتاد که داشت حمام مى کرد، و تن خود را مى شست، و زنى بسیار زیبا و خوش منظر بود.
پس کسى را فرستاد تا تحقیق حال او کند. به او گفتند: او «بتشبع » همسر «اوریاى حثى » است، پس داوود رسولانى فرستاد تا زن را گرفته نزدش آوردند...


از سوى دیگر اوریا در آن ایام در لشکر داوود کار مى کرد و آن لشکر در کار جنگ با «بنى عمون » بودند، داوود نامه اى به «یوآب» امیر لشکر خود فرستاد، و نوشت که اوریا را نزد من روانه کن، اوریا به نزد داوود آمد، و چند روزى نزد وى ماند، داوود نامه اى دیگر به یوآب نوشته، به وسیله اوریا روانه ساخت و در آن نامه نوشت: اوریا را ماءموریت هاى خطرناک بدهید و او را تنها بگذارید، تا کشته شود. یوآب نیز همین کار را کرد. و اوریا کشته شد و خبر کشته شدنش به داوود رسید.


پس همین که همسر اوریا از کشته شدن شوهرش خبردار شد، مدتى در عزاى او ماتم گرفت ، و چون مدت عزادارى و نوحه سرایى تمام شد، داوود نزد او فرستاده و او را ضمیمه اهل بیت خود کرد. و خلاصه همسر داوود شد، و براى او فرزندى آورد، و اما عملى که داوود کرد در نظر رب عمل قبیحى بود.


لذا رب ، «ناثان » پیغمبر را نزد داوود فرستاد. او هم آمد و به او گفت در یک شهر دو نفر مرد زندگى مى کردند یکى فقیر و آن دیگرى توانگر، مرد توانگر گاو و گوسفند بسیار زیاد داشت و مرد فقیر به جز یک میش ‍ کوچک نداشت، که آن را به زحمت بزرگ کرده بود در این بین میهمانى براى مرد توانگر رسید او از اینکه از گوسفند و گاو خود یکى را ذبح نموده از میهمان پذیرایى کند دریغ ورزید، و یک میش مرد فقیر را ذبح کرده براى میهمان خود طعامى تهیه کرد.


داوود از شنیدن این رفتار سخت در خشم شد، و به ناثان گفت: رب که زنده است، چه باک از اینکه آن مرد طمعکار کشته شود، باید این کار را بکنید، و به جاى یک میش چهار میش از گوسفندان او براى مرد فقیر بگیرید، براى اینکه بر آن مرد فقیر رحم نکرده و چنین معامله اى با او کرده.


ناثان به داوود گفت: اتفاقا آن مرد خود شما هستید، و خدا تو را عتاب مى کند و مى فرماید: بلاء و شرى بر خانه ات مسلط مى کنم و در پیش ‍رویت همسرانت را مى گیرم، و آنان را به خویشاوندانت مى دهم و این را به کیفر آن رفتارى مى کنم که تو با اوریا و همسرش کردى.


داوود به ناثان گفت : من از پیشگاه رب عذر این خطا را مى خواهم . ناثان گفت : خدا هم این خطاى تو را از تو برداشت و نادیده گرفت و تو به کیفر آن نمى میرى، و لیکن از آنجا که تو با این رفتارت دشمنانى براى رب درست کردى که همه زبان به شماتت رب مى گشایند، فرزندى که همسر اوریا برایت به دنیا آورده خواهد مرد. پس خدا آن فرزند را مریض کرد و پس از هفت روز قبض روحش فرمود، و بعد از آن همسر اوریا سلیمان را براى داوود به دنیا آورد".


اما در کتاب عیون است که - در باب مجلس رضا (علیه السلام ) نزد ماءمون و مباحثه اش با ارباب ملل و مقالات - امام رضا (علیه السلام ) به ابن جهم فرمود: بگو ببینم پدران شما درباره داوود چه گفته اند؟ ابن جهم عرضه داشت : مى گویند او در محرابش مشغول نماز بود که ابلیس ‍ به صورت مرغى در برابرش ممثل شد، مرغى که زیباتر از آن تصور نداشت . پس داوود نماز خود را شکست و برخاست تا آن مرغ را بگیرد. مرغ پرید و داوود آن را دنبال کرد، مرغ بالاى بام رفت ، داوود هم به دنبالش به بام رفت ، مرغ به داخل خانه اوریا فرزند حیان شد، داوود به دنبالش رفت ، و ناگهان زنى زیبا دید که مشغول آب تنى است .


داوود عاشق زن شد، و اتفاقا همسر او یعنى اوریا را قبلا به ماءموریت جنگى روانه کرده بود، پس به امیر لشکر خود نوشت که اوریا را پیشاپیش تابوت قرار بده ، و او هم چنین کرد، اما به جاى اینکه کشته شود، بر مشرکین غلبه کرد. و داوود از شنیدن قصه ناراحت شد، دوباره به امیر لشکرش نوشت او را همچنان جلو تابوت قرار بده ! امیر چنان کرد و اوریا کشته شد، و داوود با همسر وى ازدواج کرد.


راوى مى گوید: حضرت رضا (علیه السلام ) دست به پیشانى خود زد و فرمود «انا لله و انا الیه راجعون » آیا به یکى از انبیاى خدا نسبت مى دهید که نماز را سبک شمرده و آن را شکست ، و به دنبال مرغ به خانه مردم درآمده ، و به زن مردم نگاه کرده و عاشق شده ، و شوهر او را متعمدا کشته است ؟


ابن جهم پرسید: یا بن رسول اللّه پس گناه داوود در داستان دو متخاصم چه بود؟ فرمود واى بر تو خطاى داوود از این قرار بود که او در دل خود گمان کرد که خدا هیچ خلقى داناتر از او نیافریده ، خداى تعالى (براى تربیت او، و دور نگه داشتن او از عجب ) دو فرشته نزد وى فرستاد تا از دیوار محرابش بالا روند، یکى گفت ما دو خصم هستیم، که یکى به دیگرى ستم کرده، تو بین ما به حق داورى کن و از راه حق منحرف مشو، و ما را به راه عدل رهنمون شو. این آقا برادر من نود و نه میش دارد و من یک میش دارم، به من مى گوید این یک میش خودت را در اختیار من بگذار و این سخن را طورى مى گوید که مرا زبون مى کند، داوود بدون اینکه از طرف مقابل بپرسد: تو چه مى گویى ؟ و یا از مدعى مطالبه شاهد کند در قضاوت عجله کرد و علیه آن طرف و به نفع صاحب یک میش ‍ حکم کرد، و گفت : او که از تو مى خواهد یک میشت را هم در اختیارش ‍ بگذارى به تو ظلم کرده . خطاى داوود در همین بوده که از رسم داورى تجاوز کرده ، نه آنکه شما مى گویید، مگر نشنیدهاى که خداى عزّوجلّ مى فرماید: «یا داود انا جعلناک خلیفة فى الاءرض فاحکم بین الناس ‍ بالحق ....»


ابن جهم عرضه داشت: یا بن رسول اللّه پس داستان داوود با اوریا چه بوده؟ حضرت رضا (علیه السلام ) فرمود: در عصر داوود حکم چنین بود که اگر زنى شوهرش مى مرد و یا کشته مى شد، دیگر حق نداشت شوهرى دیگر اختیار کند، و اولین کسى که خدا این حکم را برایش ‍ برداشت و به او اجازه داد تا با زن شوهر مرده ازدواج کند، داوود (علیه السلام ) بود که با همسر اوریا بعد از کشته شدن او و گذشتن عده ازدواج کرد، و این بر مردم آن روز گران آمد.


David

The kingship of David described in 2 Samuel 2 is just as exciting and dramatic as his period running away from King Saul. With Samuel's original blessing, David becomes the first king of Judah, but immediately launches into a seven-year civil war with King Saul's son, Ish-Bosheth, that does not end until Saul's son is assassinated in his bed by two Benjamites, the last tribe of Judah and descendants of Jacob the Patriarch.

Expecting a great reward like the previously mentioned Amalakite, they bring Ish-Bosheth's head to David who immediately executes them for their despicable and criminal activity, saying, “Wicked men have killed an innocent man in his own house and on his own bed” (v. 2 Samuel 4:11). He has the men killed, cuts off their feet and hands, and hangs their bodies in shameful display. Later, he buries Ish-Bosheth's head, properly and respectfully in Abner's tomb (Abner was Saul's cousin and commander-in-chief of his army).

With Ish-Bosheth dead, David is offered the crown by the elders of Israel, and 2 Samuel 5:4 records, “David was thirty years old when he became king, and he reigned forty years.” He then conquers Jerusalem - Zion - to which he soon also brings the ark of the covenant. David has hopes to build God's temple in Jerusalem, but that David's offspring will be the one to “build a house for my Name, and I will establish the throne of his kingdom forever” (v. 7:13).

The next few chapters detail and discuss the tremendous victories for David against the Philistines, the Geshurites, the Gezites, the Jebusites, and the Amalekites. 2 Samuel also shares of his marital problems with Saul's daughter Michal, who “when she saw King David leaping and dancing before the Lord, she despised him in her heart” (v. 6:16). It is therefore not too surprising that King David, one of the most virtuous men in the Bible, forgets his place, his responsibilities to God and to his subjects, and starts a love affair with Bathsheba, the wife of Uriah the Hittite - one of his Mighty Warriors

David & Bathsheba

While relaxing at the palace, King David happens to see beautiful Bathsheba, the daughter of Eliam and future mother of King Solomon (c. 990–931 BCE), bathing upon her roof and the temptation is too tempting for him. 2 Samuel 11:4 records, “Then David sent messengers to get her. She came to him, and he slept with her (now she was purifying herself from her monthly uncleanness). Then she went back home.” Unfortunately for the pair, Bathsheba becomes pregnant with David's child.

The situation is delicate, at best. Although feminists claim that David forced Bathsheba, and traditionalists claim that Bathsheba seduced David, the truth is more one of mutual culpability except, perhaps, that as king and the model for the Law of God, David had a higher obligation to protect and not exploit Bathsheba. The text does not lay the blame on any one person (somewhat like the Fall in Genesis); however, as bad as things are for the adulterous couple, it is only going to get worse

The Prophet Nathan

In his desperation, though, King David forgot that God sees and knows everything. So, God sends the Prophet Nathan, the Prophet Samuel's successor, to deliver a “rhetorical” message of treachery, which makes David burn with anger against the rich man who steals the poor man's one little lamb. David steps into the trap the Lord has laid for him and states, “As surely as the Lord lives, the man who did this must die! He must pay for that lamb four times over, because he did such a thing and had no pity” (2 Samuel 12:5).

Nathan immediately pronounces judgment upon David, crying out, “You are the man!” (v. 12:7). Not only was David an adulterer, he also was a murderer and an ungrateful king who abused his position to please his loins and protect his renown. Therefore, Nathan prophesies that David would experience perpetual consequences of warfare within and without his kingdom, and that he would suffer public humiliation because he tried to cover up his horrific sins.

David's response is quite un-Saul-like, though. He humbly replies, “I have sinned against the Lord.” Nathan then informs him that his sins are forgiven, but their child of sin is going to die. David pleads for his son's life, and when the boy becomes ill, David fasts, prays, and deprives himself of sleep, trying to get God to change his mind, but God does not according to the biblical text.

On the seventh day, the son dies, and David's response is amazing. Rather than be bitter or hate God, David got up and “he went into the house of the Lord and worshipped” (v. 12:20). The passage also records that “David comforted his wife Bathsheba, and he went to her and made love to her. She gave birth to a son, and they named him Solomon” (v. 12:24)

Imam Reza (pbuh) in response to Ibn Jahm who asked about the origin of the story of Uriah's wife, said: In the time of David (pbuh) if a man dies or is killed, his wife must remain without a husband forever; But God wanted this false tradition to be abolished, and David (pbuh) was the first to be obliged to act against it. Accordingly, when Uriah was killed naturally in battle, David (pbuh) was obliged by divine command to marry his wife. Because it was difficult for people to accept such a thing, the ground was prepared for these words and hadiths.