/سکوت نهنگ ها/
قدم هایتان را آهسته بردارید آدمها
ساحل سکوتی عمیق دارد
کمی برایشان ساز بزنید
دیگر نهنگ هابیدار نمیشوند
سکوت کنید آدمها
نهنگ هاخوابیده اند
حسام الدین شفیعیان
/میان سکوت آدمها/
میان سکوت آدمها مرگ نبود
تار پر از غم نبود
تشنه ی ماتم نبود
حرف منو تو نبود
جمله همی بد زده فعله کماکم نبود
شعر غم درد نبود
آخر هر حرف مگر اشک برای دل پر غم نبود
زیرو زبر کم زروحی که مرگ در غم جسمش ناله همی کم نبود
بال من از مرگ چرا خط زده شعر مرا دار به اشک رخ زده جانب غم این چنین حرف نبود
نقطه سر خط همی کم نبود...
حسام الدین شفیعیان
/تب قلم ز جمله پیداست/
چه بی تاب شده ای
جمله همی خواب شده ای
با فعل بعید ماضی تکرار شده ای
شکر شدی
غزل شدی
جمله ی سربرگ شده ای
دفتر صد برگ شده ای
از غم من شکر شدی
مرحم درد من شدی
برون شدی
فزون شدی فکر مرا بهم بزن
طلوع مختصر بزن
در دل من عسل بزن
قند دلم بهم بزن
بار تبم به خوب بزن
خوب زخود برون بزن
مثنوی درون بزن
ماه دگر زخود بیا زما به عشقو مرز این جنون بزن
حسام الدین شفیعیان
/مسیر بارانی/
مسیر را ادامه بده
شاید باران بیاید باز هم
باز رنگین کمان بشود بازم
تار دل ما از غم به شادی بشود بازم
تکرار همی قبل به بعدش بشود بازم
تکثیر سلول های کلمات خون تازه بگیرد بازم
با یه شعرم نکند باز دلم باران بگیرد بازم
حسام الدین شفیعیان
/نامه ای از تو/
باز برایم نامه نوشتی
بی خط با خامه نوشتی
یا که قندو عسل از نامه سرشتی
چند خط غزل از حافظو سعدی شاید تو مرا ساده نوشتی
با پیرایه نوشتی
هم خطو اثرو سالنامه نوشتی
با گریه نوشتی
گاهی به گاهی مرا تارنامه نوشتی
هم نقطه هم خطو چو ماضی بعید زفعلت چرا تشدید مکرر برای منه ساده نوشتی
/شاعر-حسام الدین شفیعیان/
/پست مدرنی برای زندگی شهری/
تراژدی باختن از سکانس ناتمام
تیپ یک تمام شکست های تاریخ
نوستالوژی تلخ یا شیرین زندگی
پوپولیست خوانی از من تو گل نبودی چرا
بگذار خورده بورژواها ماشین را در عصر ماشینیزم آهن را پول را هنر زندگی کنن
چند اپیزودیه زندگی بارانیست یا زمستانیو پائیزیست
فلاش بک نیمرخ اشکهای تو در آینه از چشمانی بارانیست
کارناوال هنر برای هنر
و زندگی توی عصر مدرن برای سنتی زیبا در عصر پسامدرنیزم از آهن
شاعر-حسام الدین شفیعیان
/بیا تصور کنیم/
بیا تصور کنیم چه اشکال دارد
مگر از شکل تو هم قافیه اشکال دارد
پرتره شو برایم بشو شعری ناتمام از منو این بومو قلم
تو بگو خط نشدم خط شکسته مگر اشکالست
قافیه شد شکرو قندو غزل شد خطم
مگر از خط برون زدنی بر تو هم اشکال دارد
نکند این دل من قافیه ای زتو کم دارد شایدم نقطه زحرفی زده ام یا که نقطه زخطم زکاغذ کمو کمتر دارد
شاعر-حسام الدین شفیعیان
((تپانچه پدربزرگ))
تپانچه پدر بزرگ هیچگاه شلیک را بخود ندید
در کنج اتاق برای زندگی آجری سرد شده بود
مدال های او را کلاغ های پارک با خود بردهبودند
هیچکس باور نمیکرد مرد تنهای نیمکت شکسته ی پارک
ژنرال جنگهای پر از پیروزی باشد
او تاریخ را با خود به تنهایی اش میبرد
و سکوت مرگبار تابوتی شده بود از خاطراتش
حسام الدین شفیعیان
/فصل بعد زندگی/
قلب گیریو قلب زما کجا داری تو
با تار غمت چنان زما داری تو
از حال من آیا خبر داری تو
یا با دل من مرز خطر داری تو
ز کار من زبال من ز زخم من چرا به تب داری تو
عسل از شعر من از خط قلم داری تو
با جانو دل از من چه غم داری تو
ساحلی بهر تب این خطم داری تو
زشکوه من زغم فصل عدم ز فصل بعد داری تو
حسام الدین شفیعیان