خداى تبارک و تعالى به داوود علیه السلام وحى فرمود : چه شده است که تو را تنها مى بینم؟ عرض کرد : به خاطر تو، مردم را ترک کرده ام و آنان نیز مرا ترک کرده اند. فرمود: چه شده است که تو را خاموش مى بینم؟ عرض کرد : ترس از تو، مرا خاموش ساخته است. فرمود : چه شده است که تو را رنجور مى بینم؟ عرض کرد : عشق و محبت تو، مرا رنجور ساخته است. فرمود : چه شده است که تو را فقیر مى بینم، حال آنکه تو را بهره مند ساخته ام؟ عرض کرد : گزاردن حقّ تو، مرا فقیر کرده است.فرمود : چه شده است که تو را خوار مى بینم؟ عرض کرد : عظمت وصف ناشدنى جلال تو، مرا خوار کرده است و این حق توست اى آقاى من! خداوند جل جلاله فرمود : پس، مژده بادا تو را به فضل من. در آن روز که مرا ملاقات کنى، هرچه دوست داشته باشى به تو بخشم. با مردم بیامیز و با اخلاق آنان بساز، امّا در اعمال و کردارشان با آن همراهى مکن تا روز قیامت بدان چه از من خواهى دست یابى.
داوود نبى ـ صلوات اللّه علیه ـ روزى در محراب خود بود که ناگاه کِرم قرمز رنگ کوچکى از کنارش گذشت و رفت تا به محل سجده او رسید. داوود به آن نگاهى کرد و در دلش گفت : این کرم چرا آفریده شده است؟ خداوند به آن کرم وحى کرد : سخن بگو. پس، کرم به داوود گفت : اى داوود! آیا صداى پاى مرا شنیده اى یا رد پایم را بر تخته سنگ دیده اى؟ داوود گفت : نه. کرم گفت : امّا خداوند صداى جنبیدن و نفس زدن و حرکت مرا مى شنود و رد پایم را مى بیند. پس، صدایت را پایین بیاور.